تبليغاتX
کافه katz

 

 

خداوندا آیا یوسف انقدر زشت بوده است؟

خداوندا چرا شوهر زلیخا انقدر جذاب تر است؟

خدایا آیا یوسف انقدر ترسو بوده که همه اش به برادرهایش می گفته مرا از چاه بیاورید بیرون؟

خدایا چرا صدای یوسف تو دماغی است؟

خدایا آیا زنان برای این یوسف دست هایشان را بریده اند؟

خدایا اگر روزی این ها بخواهند راجع به مسیح و محمد فیلم بسازند بدان که من ایمانم را از دست می دهم.

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


معشوق من

با آن تن برهنه ی بی شرم

بر ساق های نیرومندش

چون مرگ ایستاد

 

 خط های بی قرار مورب

اندام های عاصی او را

در طرح استوارش

دنبال می کنند

 

معشوق من

گوئی ز نسل ها

فراموش گشته است

 

 

گوئی که تاتاری در انتهای چشمانش

پیوسته در کمین  سواریست

گوئی که بربری

در برق طراوت دندان هایش

مجذوب خون گرم شکاریست

 

معشوق من

همچون طبیعت

مفهوم ناگریز صریحی دارد

او با شکست من

قانون صادقانه ی قدرت را

تائید می کند

  

او وحشیانه آزاد است

مانند یک غریزه ی سالم

در عمق یک وجود نامسکون

او پاک می کند

با پاره های خیمه ی مجنون

از کفش خود، غبار باران

 

   

معشوق من

همچون خداوندی ، در معبد نپال

گوئی از ابتدای وجودش

بیگانه بوده است

او

مردیست از قرون گذشته

یادآور اصالت زیبایی

 

 

او در فضای خود

چون بوی کودکی

پیوسته خاطرات معصومی را

بیدار می کند

او مثل یک سرود خوش عامیانه است

سرشاز از خشونت و عریانی

 

 

 

او با خلوص دوست می دارد

ذرات زندگی را

ذرات خاک را

غم های آدمی را

غم های پاک را

 

 

او با خلوص دوست می دارد

یک کوچه باغ دهکده را

یک درخت را

یک ظرف بستنی را

یک بند رخت را

 

 

معشوق من

انسان ساده ای است

انسان ساده ای که من او را

در سرزمین شوم عجایب

چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت

در لا به لای بوته ی پستان هایم

پنهان نموده ام.

 

 

 

تولدی دیگر _ فروغ

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


 

 

 

 

یک روز

یک روز خیلی معمولی

آدم ها را بالا می آوری.

بعد آسوده و خوشحال زندگی می کنی.

 

 

 

یک روز

یک روز خیلی معمولی

تو ایستاده ای با کلی آدم های خوب

 

 

نتیجه ی اخلاقی:بی غرض این تصویرسازیه خلق شد. اما نمی دانم که چرا آدم ها یا سیاهند یا سفید ؟

و چرا نسبت آدم های خاکستری با آدم های سایه و سفید همخوانی ندارد؟

 

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


 

 

 

 

مدت زیادی است که باید مرده باشم.

 

 

 

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


 

نمی خواستم هدا این داستانه را قبل از چاپ شدن ببینه . حتی نمی دونستم که کی قراره چاپ شه . اما 5 شنبه که  از خواب پاشدم خیل اس ام اس بود که مرا با این جمله شکه کرد:"تهمینه داستانی که راجع به خواهرت نوشتی چه قشنگ بود"

 

 

 

 

 

 

رد پای لیوان های چوبی

 

 

دختری که موهای قرمز دارد وشبیه نقاشی هایش لباس می پوشد خواهر من است .

او دوست دارد موهای بلند داشته باشد تا آنها را ببندد.

یکبار از پشت .یک بار دمب موشی.بعضی وقت ها هم صدایم می کند تا موهایش را ببافم .

دختری که موهای قرمز دارد دلش می خواهد هی نقاشی بکشد .

دلش می خواهد گربه بکشد.یک کتاب هم دارد که پر از عکس گربه است.

او خودش را هم می کشد اما نمی داند که خودش را می کشد.

دخترهایی که می کشد شکل خودش نیستند اما خودش هستند .

این را فقط من می دانم .

خواهرم بعضی وقت ها نقاشی می شود.بعضی وقت ها هم نقاشی های که می کشد می شوند او .

بعد همه چیز می شود شبیه هم .دنیا پر می شود از دخترهایی که انگشت های ظریف دارند و دامن های بلند نارنجی و قرمز.

اما این اتفاق زیاد طول نمی کشد .دنیا دوباره پر می شود از دخترهای غمگین و خواهرم می ماند و کاغذهای رنگی و مدادهای رنگی اش و دخترهایی که توی نقاشی هایش هستند.

دوستان من و خواهرم،آدم بزرگ ها ،پیرها و جوان ها و تمام آدم های خاکستری  می آیند و نقاشی های او را نگاه می کنند. آنها هیچ چیزی نمی گویند فقط دور می شوند و خاکستری تر.

من و خواهرم به آنها نگاه می کنیم وعصرها بی خیال پشت پنجره ی خانه می نشینیم و به دیوار های طوسی روبه رویمان نگاه می کنیم که کلاغ هایی که از گربه ها بزرگترند رویشان نشسته اند.

خواهرم می گوید : بیا خانه های طوسی را رنگی کنیم .ما با قلمو تمام شیشه را پر از خانه های زرد و نارنجی می کنیم .

می گویم : بیا بازی کنیم.

او پتوی آبی اش را می آورد و کتابی را که پر از نقاشی است. آنوقت ولو می شویم وسط موکت سبز اتاقمان .

خواهرم بعضی از لباس هایش را که عین نقاشی هایش رنگی اند می دهد تا من بپوشم .بعد می رویم پیک نیک .از موکت درخت در می آید .خواهرم دو تا دوچرخه می کشد و می گذارد کنار دستمان.بعد تصور می کنیم که داریم توی لیوان های چوبی شیر می خوریم و توی یک دشت سبز کتاب پر از نقاشی را نگاه می کنیم.برای هر کدامشان یک قصه می گذاریم .ما هر روز این بازی را می کنیم .بعد خواهرم دوباره کاغذها و رنگ هایش را بر می دارد و می رود در خلوت خودش و نقاشی هایی می کشد که خودش اند و او نمی داند.

دختری که موهای قرمز دارد و شبیه نقاشی هایش لباس می پوشد می نشیند به نقاشی کشیدن و من می روم توی دنیای واقعی  و خاکستری می شوم.

خواهرم شبیه نقاشی هایش است،لپ هایش هم گلی است.دامنش هم چین چینی است .به من هم گفته است که از این به بعد همیشه یک گل می گذارد توی موهایش تا من بتوانم او را از بین نقاشی هایش تشخیص دهم.

ما در دشت های واقعی پر از گل هم دویده ایم .یکبار به جایی رسیدیم که درخت هایش واقعی بودند و تا توانستیم دنبال هم دویدیم و ولو شدیم وسط گل های ریز کوچک .آنوقت او کاغذ و مدادهایش را برداشت و گفت میخواهد تا ته دشت برود .

گفتم : ته دشت کجاست ؟

و هرچه نگاه کردیم ته آن را ندیدیم .

خواهرم تا ته دشت رفت .شب ، من و بابا و مامان هم راه افتادیم تا به او برسیم اما به ته آن نرسیدیم .دشت انتها نداشت.اما همه جایش پر از لیوان های چوبی واقعی بود،

 

خواهرم یک عالمه کاغذ دارد و دلش می خواهد هرروز موهایش یک جوری باشد.یک روز دمب اسبی.یک روز بافته .خواهرم خیلی نقاشی می کشد، او رفته است ته دشت، همان دشتی که گل های ریز دارد اما هیچکس ته دشت را پیدا نکرده است.ته دشت گم شده است.خواهرم گربه هم می کشد. یک کتاب دارد که پر از عکس گربه است.خواهرم نقاشی هایی می کشد که خودش اند.نقاشی ها  را پهن می کنم وسط موکت سبز .شب ها پتو ی آبی خواهرم را می اندازم رویشان تا سرما نخورند.

خواهرم یادش رفته است آن را ببرد.

خواهرم نمی داند که خودش را می کشد.هیچکس این را نمی داند .

فقط من می دانم.

 

 

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


.

.

.

.

.

.

1- حالا که بزرگتر شدم با خودم فکر می کنم چه کار احمقانه اما بزرگی.

رفتم 4 سال پیش به پسر مردم گفتم : "من عاشق شما شدم!"

البته به همین صراحت هم نه! با ایمیل بهش گفتم.

حالا بعد این همه وقت ما همچنان چشممان به چشم هم می افتد و من هنوز از خودم می پرسم کار درستی بوده یا نه؟

او همان موقع به من گفت : نه

 

2- البته که کار من درست بوده. هرچه بوده بهتر از بقیه ام که خودشان جرات ندارند و هی این و آن را مامور می کنند.  می دانید، امشب یاد چند اشتباه خودم افتاده ام. یکی نبود به من بگوید دخترجان دیگران عاشقند و جرات ندارند تو چرا خری و هی سعی می کنی به دوستانت کمک کنی. آنهم چه ؟ همه شان از تو بزرگتر .

 

3- آدم ها از نه شنیدن می ترسند.

این است مشکلشان.

شاید هم ..............

نمی دانم در هر حال وقتی به آدم ها یکی دوبار کمک می کنی فکر می کنند دیگر وظیفه داری همیشه در کنارشان باشی؛ گره های عشقی شان را باز کنی، مشکلات روحی شان را حل و فصل کنی، روی گندکاری هایشان سرپوش بگذاری...............می دانید در این مواقع می شوی رفیقی که تنها پناه غم های طرفی.

می روند و حال و  هولشان را می کنند و وقتی سرخورده اند می آیند سروقتت.

اگر هم نتوانی راه حلی ارائه دهی هی غر می زنند و علنا فحشت می دهند.

 

4- دارم آدم های زیادی را از زندگی ام حذف می کنم.

بعضی وقت ها انقدر زیادند که گاهی فراموششان می کنم.

انقدر زیادند که وقت کم می آورم .

بعد شاکی می شوند همه شان.

خودشان نمی فهمند که نیروی دیگران را می گیرند و چقدر گاهی آزاردهنده می شوند، جنبه اش را هم ندارند که به آنها بگویی.

 

5- می دانید مسخره است که بنشینی بعد 4 سال کسی را دلداری بدهی که عاشق کسی است که تو عاشقش بودی و به جای اینکه حتی به تو هم بگوید که دردش چیست رفلکس های خشونت بار دارد.

.

.

.

.

.

 

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


 

 

دلم می خواهد آن مانتو شلوار سورمه ای گشاده را بپوشم و مقنعه چانه داره را سر کنم  و همه اش فکر کنم وقتی بزرگ شدم باید آدم موثری برای جامعه ام شوم و دوباره درس احمقانه ی عربی و جبر بخوانم و محبوبه پیژامه بیاورد سر کلاس بپوشد و معلم ها بگویند: بیایید بحث آزاد کنیم و بچه ها بگویند: خانوم راجع به معیارهای همسر آینده صحبت کنیم!

دلم می خواهد دوباره عاشق شویم.

دلم می خواهد دوباره جوجه ببریم مدرسه.

دلم می خواهد دوباره برویم جمشیدیه .

دلم می خواهد دوباره با هم گریه کنیم به همان دردهای احمقانه که فکر می کردیم چقدر عظیم اند.

دلم می خواهد مرده باشم.

مسخره است  که یکسال بعد از پایان مدرسه ات بروی توی همان مدرسه کار کنی و ببینی که دنیای معلم ها چقدر خاکستری است..................

مسخره است که سالها بعد همه در نوع خودشان بدبخت شده باشند و بگویند تهمینه کاش دوباره بر می گشتیم به آن سالها.

 

 

 

 

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


 

1

دعوت شدم به بازی.

بازی " دلم رو خوش کردم به....."

 

1-     دلمو خوش کردم به اون.

2-     دلمو خوش کردم به اون یکی که یه روزی بفهمه اشتباه کرده.

3-     دلمو خوش کردم به اینکه اون یکی یه روزی بیاد و بگه ببخشید.

4-     دلمو خوش کردم به اینکه مامان اون یکی یه روزی بفهمه  من دخترش رو از راه به در نمی کنم و بزاره اون تا آخر عمر همه چیز و همه کس من باشه .

5-     دلمو خوش کردم به شادی و مریم که فرق دارند با بقیه.

6-     دلمو خوش کردم به چاپ کتاب بعدیم.

7-     دلمو خوش کردم به اون سفری که مدت هاست منتظرشم.

 

 

2

چرا آدمایی که در حاشیه ی زندگیم هستند تاثیر گذار ترین آدمای زندگیمند؟

 

 

3

این دو روزه فکم افتاده پایین . از طریق 360 یکی از بچه های کلاس رسیدم به 360 هایی که دخترها نرخ هایشان  را اعلام کرده اند!!!!!!!!!!!!!

امروز هم بلند شدم رفتم پیست اسب دوانی . یکی نیست بگوید دختر پا شدی رفتی وسط یک عالم مرد که شرط بندی می کنند برای چه؟ رفتم و از باجه دارها پرسیدم : آقا شرط بندی چطوریه؟

گفت: خانم شرط بندی چیه؟ پیش بینی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آنوقت طبق معمول رفتم سراغ پسر های نوجوان که همگی تفریحشان شرط بندی است.

هر هفته می آیند و پول هایشان را اینطوری خرج می کنند.

نمی دانم چرا چند وقت است عقاید سفت و سختم دارند رنگ می بازند؟

 

 

پیوست: فکر کنم این بازی رو توکای مقدس اختراع کرده. راستی چرا همه توکا رو لینک می کنند؟

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


 

 

نه

 

 

 

این کلمه هه را باید یاد بگیرم.

تمام مشکلات زندگی ام از بلد نبودن این کلمه هه نشات گرفته.

 

نه وظیفه ی من نیست.

نه تو دوست من نیستی.

نه فکر می کنم رابطه ی احمقانه مان زیادی طول کشیده.

نه من خدا نیستم که از عهده هرکاری بر بیآیم .

نه این وظیفه ی توست.

نه از این کار خوشم میاد.

نه من دوست دارم این کار را بکنم.

نه اصلا هم تو آدم ایده آل و نرمالی نیستی

نه من کلفت تو نیستم.

نه من هیچ وظیفه ای نسبت به بشریت ندارم.

نه در ازای این همه زحمت چقدر مزدم است؟

نه.....

 

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |


 

 

آقا این صدا و سیما عجب جای باحالی است . شنیده بودم شهر بزرگی است که در آن گم می شوی، اما خب ؛ دیدنش یک حس دیگری به آدم می دهد. صبح آمدند دنبالم و من تا خود آنجا قلبم آمد توی دهنم که می خواهم بروم توی مصاحبه چه بگویم؟ صبحش به مامانم گفتم : راننده اومد بگو نیستم ، اما مگر گذاشتند.

گفتند: می روی سوار می شوی .

بنده هم رفتم سوار شدم . آن هم در حالی که شال زرد جیغ و مانتوی سبز داشتم و کفش آبی. رسیدیم حراست اول بسم الله گفتند: خانم چرا جوراب رنگ پا پوشیدی ؟ شلوارتو بکش پایین روی پاتو بپوشه.

بعد هم ایستادند بالای سرم که مطمئن شوند دکمه های چادر ملی ام را می بندم آنوقت اجازه ی ورود دادند.

 

آنوقت دوباره سوار ماشین شدم و هی رفتیم و رفتیم و رفتیم تا بالاخره به ساختمان رادیو رسیدیم و من خانم هایی را دیدم که بدبخت ها مانتوهایشان شبیه این خانومه است که می آید هواشناسی می کند توی اخبار.

قبلش یک بنده خدایی بهم گفته بود: حدادی آدم حسابی ها رفتند توی این برنامه بشین یه کم مبانی بخون برو .

اما من با اعتماد به نفسی که حاصلش اضطراب و اضطراب بود این کار را نکردم .

همان اول که رسیدیم دیدم به به چقدر همه پولداری سیر می کنند آنجا. ما روزنامه نگار های بدبخت یه میز هم نداریم اونوقت اون ها کیلومترها لابی دارند. بالاخره رسیدیم به اتاق ضبط و من سعی کردم محترم باشم و هی در و دیوار اتاق را نگاه نکنم که از سیستم آن سر در بیارم و سعی کردم ادعا کنم که بار هزارمم است که می آیم صدا و سیما.

رفتیم نشستیم رو به روی هم و سوال ها شروع شد. اوووه تا توانستم ادبیات کودک را به چالش کشیدم و آقای حکیم معانی هم چقدر راضی بود از گفتگو. وقتی خوشحال به من گفت که خیلی برنامه ی خوبی شده من با چشم های گرد او را نگاه کردم .

درباره ی مافیای ادبیات حرف زدم. راجع به باند بازی ها ، راجع به نادیده گرفتن نیروهای جدید ؛ پاچه ی عده ای را هم خواراندم و فهمیدم که بیخودکی اضطراب داشته ام. کلی هم درباره  کتاب هایم حرف زدیم.بعد از ضبط هم یک آقایی که خیلی آشنا بود آمد و کلی با من حرف زد و من سعی کردم به رویم نیاورم که یادم نیست او کیست.

ضبط برای سه تا برنامه بود ، وقتی  تمام شد برایم ماشین گرفتند و گفتند : بر میگردید خانه؟

و من تصمیم  گرفتم بروم دوچرخه.

 

این بود خاطره ی من

 

 

 

+ ساعت توسط تهمینه حدادی |