تبليغاتX
بلوط

بلوط

 

 

به كجا چنين شتابان آب بسته است، با اينكه قرار است به زودي از شبكه دو  هم پخش شود و بابك حميديان بازي اش درخشان است اما اين آب بندي آن قدر افتضاح است كه حالم را تا سرحد مرگ بد مي كند.

آرد كه از سر و روي آهو خردمند و علي كاظمي مي ريزد توي دكور ، انقدر گريم هاشان تابلوست كه آدم شاخ در مي آورد.

از آن طرف كه رضا رويگري طبق روال هميشگي اش نقش شخصيت منفي دارد و شخصيت منفي هم در ايران يعني اينكه كروات بزند و پولدار باشد و هي فيلم زبان اصلي ببيند.( به خدا ما خانه ي تيلياردرها هم رفته ايم، هي فيلم زبان اصلي نمي بينند)

پرستو گلستاني  از صبح تا شب مانيكور مي كند و هي شال هاي نقره اي پولكي سر مي كند و ده هزار دور مي پيچد شال را دور سرش ، دكور خانه افتضاح است چون فقط يك لوكيشن محدود براي آن در نظر گرفته شده است. بعد براي اينكه نشان داده شود خانواده هاي پولدار نمي توانند بچه هاي خوب تربيت كنند پسر اين خانواده معتاد است و دخترشان خانوم خوب!

حالا آنطرف قضيه، بهروز بقايي جانباز است، معلوم است كه او مي تواند بچه هاي خوبي تربيت كند. دختر او مومن و با خداست، پسرش هم مومن و خانواده دوست و عاشق همسر، اين خانواده بدون عيب و و نقص اند و پدر خانواده با بچه هايش دوست و رفيق است.

پرستو گلستاني و بهروز بقايي يك برادر ديگر هم دارند، علي عمراني.

اين خانواده ي خوشبخت با هم گردش هم مي روند و توي مخاطب ناگهان در سريال با يك دختر 5 ساله رو به رو مي شوي كه يك شعر مي خواند اندازه ي قصيده . بعد هم رو به دوربين مي گويد: اين شعر را  آقاي x براي رهبر سروده اند!

شما بوديد سرتان را نمي كوبيديد به ديوار؟

تازه نمي دانيد ، بابك حميديان كه پسر علي عمراني است با مادربزرگش ( آهو خردمند ) زندگي مي كند و هي با هم نماز مي خوانند و روزه مي گيرند و آهو خردمند رو به دوربين مي گويد: ماهواره بد است.

حالا از تدوين بد و پرش هاي اين سريال هم چشم پوشي مي كنم و كارگردان موفق اين فيلم را كه با وجود بازيگران خوبش مرا تشويق به ديدن ادامه ي سريال فرار از زندان مي كند به خداوند منان مي سپارم.

+ نوشته شده در  88/09/12ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

 

 

 

دختره حالم را بد مي كند وقت هايي كه گشاد گشاد راه مي رود. نه اينكه خودم خيلي با ناز و عشوه راه بروم ها، اما همه اش غصه مي خورد كه چرا پسند هيچ مردي نيست و از آنطرف هيچ تلاشي نمي كند، برميدارد يكي در ميان موهاي جلويش را ابلهانه طلايي مي كند و مي بافد و خب در راستاي اينكه يك دهه از من بزرگتراست نمي توانم به او چيزي بگويم.

دختره از هر چيزي مي ترسد. از شب مي ترسد، از خيابانهايي كه نمي شناسد مي ترسد، ازرستوران ها و كافي شاپ هايي كه تا به حال نرفته مي ترسد.ازراننده ها مي ترسد، از شماره هاي ناشناس مي ترسد،  حتي از مردي كه دوسال ااست التماسش مي كند بيا با هم دوست باشيم مي ترسد.

مي گويم: چرا؟

مي گويد: نكند از من چيزي بخواهد؟

و من به دهه ي سوم زندگي او فكر مي كنم كه در حال گذراست!

دختره حالم را بد مي كند بس كه همه چيز را راست مي گويد.

مي رود سر گزارش و وقتي از او مي پرسند چقدر درباره ي ما اطلاعات داريد به طور ابلهانه اي مي

گويد: هيچي و همه به او مي خندند ( اما او معتقد است دفعه ي بعد هم بايد راست بگويد)

دختره حالم را بد مي كند  وقتي مي آيد و مي گويد خواستگارش را رد كرده  تا براي او ناز كرده باشد و هفته ي بعدش به حال مرگ مي افتد چون مي فهمد پسره زن گرفته است.

دختره راس ساعت 10 مي خوابد و 7 صبح بيدار مي شود.

دختره حالم را بد مي كند وقتي اهل ريسك  نيست ، وقت هايي كه پشتم قايم مي شود، وقت هايي كه مي رود و همه چيز را مي گذارد كف دست دشمن ؛ وقتي نمي داند يه دستي خوردن يعني چه!وقتي كه در تمام اين سالها به دانسته هايش اضافه نكرده

دختره مي نشيند و ارزان ترين مسير ممكن را انتخاب مي كند براي رفت و آمد، كتاب نمي خرد ، غذاي بيرون نمي خورد، اتوبوس پولي سوار نمي شود، مانتواش را وصله پينه مي كند يا لباس هاي سه تا صدتومن مي پوشد.( مي روم خانه شان و فك ام مي افتد پايين بس كه چيزهايي دارند كه ديگران ندارند، بس كه باباشان پول به پايشان مي ريزد، بس كه مي گويند و مي خندند و ديدگاه هاي سنتي صرف بر خانه شان حكمفرما نيست.)

دختره از زمان و زمين شاكي است، ازدين شاكي است، از حكومت شاكي است و من براي جواب سوال هايم سال هاي جنگ را بهانه مي كنم و بمب و خمپاره را ، كه شايد آن جنگ لعنتي است كه تا سالها بايد  جواب ندانسته هايم باشد.

+ نوشته شده در  88/09/09ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 


http://www.victoriana.com/bridal/powell/brides2-1.GIF


ماشين مي اندازد توي راهي كه نبايد از آن برود.

ماشين از كنار تلفن عمومي اي رد مي شود كه نبايد بشود.

با شادي روي تابي مي نشينيم كه بوي مانتوي سرمه اي دبستانم را مي دهد .

با ليلا و مريم توي پاساژي مي رويم كه نبايد برويم و تو هنوز خوشگل ترين عروس دنيايي حتي اگر آقاهه به تو بگويد زشت.

حتي اگر آقاهه فكر كند حيف شده است شبيه بقيه ي مردها.

تو هنوز قشنگي توي مهماني ها حتي اگر شوهرت گفته باشد بايد هميشه مشكي بپوشي ، كه نبايد موهايت را رنگ كني .

كه تلفنه من را ياد روزهايي بيندازد كه 5 توماني مي انداختي آن تو و مي خواستي بگويي آقاهه تازه عروسش را شب تا صبح توي راهرو نگه داشته و نگذاشته بيايد توي خانه؛اما نمي گفتي.

بي خيال، نان فانتزيه هنوز نان مي پزد و ما دونات هايش را خورديم، كبابيه ديگر نيست، فروشگاه اخوان ديگر نيست و آقاهه مدت هاست كه با تو حرف نزده.

هنوز آن پرده قرمزه آنجاست ، آن نانواييه هنوز آنجاست و تو هنوز بلدي از آن دخترها بكشي كه مژه هاي بلند دارند.

آن روز من لباس بنفش پوشيده بودم. تو از در آمدي و خوشگل ترين عروس دنيا بودي. بعد كبوترها را پر داديد. نشستيد كنار سفره ي سفيد و تو سياه بخت شدي. بعد چيليك چيليك عكس انداختيم و همگي لبخند زديم

تو يادت نيست اما آن شب ناگهان برق ها رفت بعدازبله گفتنت .

آنوقت بود كه همه چيزسياه شد و من گوشه ي چادرت را گرفتم و كشيده شدم تا 23 سالگي. كه بگويم : مريم من بيايم آنجا؟

كه بگويد: بيا

كه از نگهباني كه رد شوم ياد اين بيفتم كه سوار هيچ ماشين گل زده اي نشده اي، هيچ كس در مراسم عقدت دست نزد چون دست زدن حرام بود، كه مرد بر اساس قانون مي تواند تو را بكشد مگر برنامه ي ضد فمينيسم جمعه شب ها را نمي بيني؟ كه مهريه را كي داده كي گرفته؟

امروز هيچ چيز مزه ي آب طالبي هايي را كه با خوشحالي مي خورديم نمي داد. اما تو هنوز خوشگلي گرچه آقاهه پيرت كرده. راستي توي جهيزيه ات كفن سفيد گذاشته اند براي بهشتي شدنت؟




+ نوشته شده در  88/09/05ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 



بابا و مامان از همان بدو تولد به ما ياد داده اند آدم هاي نيكوكاري باشيم

و خوشي مان را با ديگران تقسيم كنيم و در غم ديگران شريك شويم لذا شبانه روزي منزل ما در اختيار شماست اگر لازم بود.

اين همسايه پاييني كه پسر معتادي دارد و پسر كوچكترش عقب مانده است از تمام امكانات منزل ما استفاده مي كند. مي خواهد زنگ بزند پليس مي آيد از خانه ما زنگ مي زند.

ساعت 12 شب مي آيد كه : نان داريد؟

تازه مامان كه مي رود بيرون براي بچه اش خوردني مي خرد.

دارو مي خواهند دم خانه ي ما هستند.

زنه دلش مي گيرد مي آيد براي باباي من گريه مي كند.

گاهي هم پسرش مي آيد پول مي گيرد براي بستني.

همسايه بالايي كه ماشاء الله شان باشد در مي زنند كه:" سيب زميني داريد؟ ناخن گير داريد؟ مسواك اضافه داريد؟ مي شه تهمينه خانم برامون تحقيق بنويسن؟ اطلس داريد؟ تخم شربتي دارين؟ پيرهن اضافه دارين؟"

بعد شما چه فكر كرده ايد ما همه ي اين امكانات را در اختيارشان قرار مي دهيم.

نوبت همسايه ي پاييني مي رسد، خانم همسايه پاييني ايستاده است وسط خيابون و من بايد به او كمك كنم تا خريدهايش را بياورد خانه. سپس وي از پايين داد مي زند كه مي شه زودپزتون رو بدين و چون او كمردرد دارد بايد زودپز را به او رساند.

مهرنوش جان كه قبلا عرض شد تمام برنامه هاي نصب و تعميراتي كامپيوترشان با من است.

حالا قضيه اين است كه تمنام اين كارها در جاي خود بد نيست اما آدم يك روز خسته مي شود از اينكه از صبح تا شب خدمات رساني مي كند ، حتي وقتي كارگر مي آيد توي ساختمان مامان بهترين پذيرايي را از آنها مي كند و آنان دم عيد همه اش در خانه ي ما هستند و ديگر اگر خدمتي به آنها نرسانيم آدم هاي خودخواهي محسوب مي شويم يا ديگر عين خيالشان نيست كه نبايد دم به دقيقه براي اينكه كليدشان جا مانده زنگ خانه ي ما را بزنند.

حالا همه ي اينها به كنار، وقتي توي ساختمان دعواست يكهو در خانه ي ما زده مي شود و همه ي بچه هاي ساختمان از سر و كول بنده و همشيره بالا مي روند ، همه شان جيششان مي گيرد، گرسنه اند، دلشان بازي مي خواهد و تا نصفه شب از خانه ي ما دل نمي كنند.



+ نوشته شده در  88/09/04ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 



http://thebayattic.files.wordpress.com/2008/04/winding-road-by-raymond-murray-art-print.jpg


مي اندازيم توي جاده ي فشم.

اين بار دلهره ندارم .كسي دارد مرا مي برد گردش و گمان مي كند عجب راهي است اين.

داريم راجع به تو حرف مي زنيم ناگهان.

بعد تو هستي و تخت بيمارستان و مني كه هيچ سهمي ندارم، بعد منم كه وسط راهروي مجله ايستاده ام و خودم را انداخته ام توي بغل شادي و ضجه مي زنم.

بعد منم و گوشي تلفن كه مي گذارمش و تصميم مي گيرم ديگر هيچوقت جوابت را ندهم.

منم و دعواهايمان .

منم و افسانه.

منم و بهاره محمديان

منم و گلاره

منم و سوسن.

منم و پرستو.

منم كه دوباره برگشته ام، سه باره برگشته ام.

بعد منم و ليوان آبجوخوري و تمام آبميوه هايي كه سر كشيديم.

بعد منم كه دروغ ها را نمي شنوم.

بعد منم و داستان هايي كه با تو تاختشان زده ام.

برف مي بارد و با مريم و شادي سپيد سياه نشسته ايم.

تو داري بازي مي كني.

منم و ترافيك

منم و دلهره.

منم و تمام دوستاني كه كنارشان مي گذارم.

منم و چيزي كه دارد درونم مي تپد.

مي اندازيم توي جاده ي فشم و تو را مي سپارم به كلاغ ها و از اين جاده متنفر مي شوم و اشك هايم سرازير مي شود.

كسي كنارم است كه با تعجب نگاهم مي كند و نمي داند كه اين جاده به ميگون مي رسد.

مي رويم امامزاده . مي رويم وسط يك قبرستان مي نشينيم و به روبرو زل مي زنيم، ناهار مي خوريم و مي رسيم خانه.

فراموش مي كنم كه يكبار مرا وسط راه گذاشتي.

بستني شكلاتي مي خرم، دامن چين دار مي پوشم و تا قرار بعدي ام با مريم و شادي مي رقصم.

 به زودي دختري از من زاده خواهد شد. دختري كه فقط براي خود خودم است و ما تا ته جاده را با هم خواهيم دويد.



+ نوشته شده در  88/09/03ساعت   توسط تهمینه حدادی  |