تبليغاتX
بلوط

بلوط



http://nijla1.files.wordpress.com/2009/07/istockphoto_112709-pepperoni-pizza-slice.jpg


 ضمن تشكر از همه ي كساني كه آثار خود را به دبيرخانه ارسال كردند، به استحضار مي رساند كه هيات داروران پس از بررسي 250 اثر رسيده به جشنواره، برگزيدگان مسابقه را به شرح زير اعلام مي كند:

ضمن تقدير از صفا به خاطر دو اسم تلخينه و ترشينه ( به علت تنوع در نوع نگاه و گذاشتن / در ميان اسم ها كه از نظر هيات داوران عملي حرفه اي و خلاقانه است)،

علي مبيني پور به خاطر سرباز نرو ، اون ته مينه! ( به علت نگاه متفاوت به اسم تهمينه و برداشت روايي از اين نام)

و مريم محمدخاني به خاطر نام وحشينه ( به علت نزديك شدن به روح شخصيت مورد نظر با تغيير خلاقانه اسم) جايزه را تقديم مي كند به:

جناب آقاي مهديار دلكش و نام انتخابي ايشان ( ته چينه) بعلت خلاقيت ، صرف وقت و هزينه براي شركت در مسابقه.

بديهي است كه جايزه ي نفر اول يك عدد پيتزا بوده و به هركدام از سه شركت كننده ي شايسته ي تقدير؛ كتاب هاي تاليفي و امضا شده ي مدير اين وبلاگ اهدا خواهد شد.

                                                                                                          هيات داوران



پيوست : جهت اطلاع از موضوع مي توانيد به آدرس زير مراجعه فرماييد.

http://coffekatz.blogfa.com/post-43.aspx

+ نوشته شده در  88/08/15ساعت   توسط تهمینه حدادی 

 

                              http://www.slmetalworks.com/tree%20bed.jpg        

اگر دختر نوجوان داريد، اگر دختر جوان دم بخت داريد خانه ي خود را عوض كرده به محله ي ما بياييد.

اگر دوست داريد سر و گوش فرزندتان نجنبد به كوچه ي ما نقل مكان كنيد. همسايه هاي ما تضمين مي كنند كه از فرزند شما بطور شبانه روزي مراقبت كنند.همين مهرنوش؛ همبن همسايه بغلي ما؛ او بطور فداكارانه اي وقت خود را در اختيارتان قرار مي دهد و فرزند شما را مي پايد ، او وقت مي گذارد و نامه هايي را كه براي فرزند شما آمده باز مي كند با اينكه رويش با فونت 200 اسم فرزندتان نوشته شده است.

مهرنوش جان مي رود حوزه اما او حاضر است از كلاس هايش بزند اما فرزند شما قدم كجي برندارد. او حاضر است اگر روزي شما به مسافرت رفتيد تمام يك هفته رابيدار بماند و از پنجره نگاه كند كه فرزند شما كي مي آيد و احيانا اگر شبي دخترتان مهمان داشت و مهمانش داشت 7 صبح مي رفت در را باز كند تا با آن مهمانه روبه رو شود و مطمئن شود او دختر است و الكي  و براي رد گم كني روسري و مانتو نپوشيده!

مهرنوش جان حتي به طور غيرمنتظره اي سر كوچه هم حاضر است و شماي بدبخت كه متاسفانه سوار تاكسي اي شده ايد كه 206 است آبروي خود را بر باد خواهيد داد اما مهرنوش وظيفه دارد همه چيز را به خانواده ي شما گزارش دهد. درست است كه شما بعضي وقت ها با آژانس مي آييد اما سعي كنيد هربار پياده شويد و جلوي چشم هاي مهرنوش كه پشت پنجره پنهان است پول را به راننده بدهيد تا شك و شبهه اي پيش نيايد.

ببينيد شما چه توقعاتي داريد خب؛ مهرنوش بدبخت هم دل دارد. بعد از يك روز كاري و طاقت فرسا حق دارد نصفه شب با شوهرش در اتاقي كه ديوار به ديوار اتاق شماست خلوت كند و اگر صداي آه و اوه آمد شما بايد گوش هايتان را بگيريد ، البته ممكن است هفته اي 7 روز اين قضيه تكرار شود و اگر روزي مهرنوش آمد و گفت : " بيا اينترنت اكسپلولر ما را پيدا كن" و شما هم اين كار را كرديد اصلا خشكتان نزند وقتي ديديد پسر دسته گل و مومن و سربه زير و خدادوست او كه 12 سال دارد چه كلماتي را در گوگل سرچ كرده است  ".

 

 

+ نوشته شده در  88/08/14ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 



http://www.instablogsimages.com/images/2008/02/12/veiled-woman_5965.jpg



*توي درس ديني كه پر از آيه ي ستاره دار بود و بايد همه را حفظ مي كرديم تا رستگار شويم درسي بود در اين باره: از سبزه ي مزبله دوري كنيد. 4 صفحه هم توضيح داشت كه سبزه ي مزبله يعني زن زيباروي در خانواده ي بد.

هيچ درسي توي كتابمان نبود كه با مرد زيباروي در خانواده ي بد چه كار كنيم و نتيجه گيري اخلاقي اين مي شد كه مردها كلا خوبند.


* فيلم "خانه ي من" ساخته ي سوسن تسليمي را مي ديدم . درباره ي يك خانواده ي ايراني در سوئد بود كه مرد خانه ايراني بود. بر اثر فشارهاي رواني او و سختگيري هايش دختر بزرگش فاحشه شده بود . مرد تا مي توانست به زن و بچه اش سخت مي گرفت اما خودش شب ها با دوربين توي خانه هاي مردم را نگاه مي كرد . نتيجه اين شد كه زن او در پي عشق به مرد ديگري دل بست. مرد به جاي آبروداري همه جا جار زد كه دختر بزرگش چه كاره است و دختر كوچكش قبل از ازدواج با نامزدش رابطه داشته . همه با تعجب به مرد نگاه كردند چون نه اين موضوع برايشان مهم بود نه اينكه اصلا خبر داشتند . مرد خودش آبروي خودش را برد در حاليكه در طول فيلم گمان مي كرد زن و بچه اش هميشه آبرويش را مي برند.

يكي به من گفت: مردهاي ايراني در هر رابطه اي روشنفكرند جز مسئله ي زن.


* جندي پيش با يكي از دوستان مذكرم كه بسيار بسيار درباره ي همه چيز آزادانه فكر مي كند بحثي داشتم.

گفتم: حرصم مي گيرد كه زن ها خودشان را كمتراز مردها مي دانند.

اس ام اسي زد كه تكليف خودم را دانستم: " دقت كردي، همه چي مردونست دنيا، تاريخ ، دين و ....

حتي يه پيامبر زن هم نداريم! اصلا آدم مرده ! فكر نمي كني همه ي اين ها نشونه است؟"

برداشتم و اين پست را برايش فرستادم.http://www.zitana.blogfa.com/post-9.aspx



* آقاي همكار موقع ازدواج تصميم گرفت همسري برگزيند آفتاب مهتاب نديده. زني محجبه كه تا به حال مردي جز پدرو برادرش را رويت نكرده، چرا كه آزادي تنها براي مردهاست و بس.

آقاي همكار دوست دخترهايش را مي آورد محل كار. تا ديروقت مي مانند آنجا و همه را بيرون مي كنند و فردايش آدم چندشش مي شود دستش به ميزها بخورد!

آقاي همكار مدام مي نالد كه چرا زن من توي جامعه نيست؟ چرا روابط اجتماعي را بلد نيست ؟چرا بلد نيست آرايش كند؟ چرا اثر مثبتي بر جامعه نمي گذارد؟ چرا همه اش در خانه است؟ چرا فقط به مهماني و مادرش فكر مي كند؟


* تمام پسرهاي اين دوره زمونه ( تا آنجا كه من ديده ام) به آزادي زن و مرد اعتقاد دارند . آنها مي گويند: چرا زن ها نميرن سربازي؟ به نظر ما زن و مرد بايد هردو كار كنن و پول بزارن وسط. عشق مهمه مهريه مهم نيست. بكارت مهمه. واي اون دختره چقدر موهاش قشنگه!


+ نوشته شده در  88/08/12ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 



                          http://hisami.files.wordpress.com/2008/06/poppy.jpg



1- مي زنم بيرون.

مي روم براي شروع .

دوباره از صفر.

اولش يك قرار است با فاضل، خانه ي هنرمندان.

قبلش مي ايستم پشت شيشه ي يكي از مغازه هاي خانه ي هنرمندان و يواشكي به زني زل ميزنم كه بخشي از خاطرات تلخ زندگي ام است، فقط زل ميزنم و به هيچ فكر مي كنم.

بعد فاضل مي رود و من دم سفارت آمريكا يكهو استاد جانم را مي بينم . عين قبل مي پرد بالا و پايين و تعريف مي كند توي تظاهرات چقدر كتك خورده و مي گويد بيا بريم سفر؛ توي سفر هم برات مي خونم ، هم مي رقصم!

(استاد جان آخرين بار كه من را ديد داشت مي رفت مهماني،‌زل زد و گفت: من پاي رقص ندارم مياي بريم؟)

 

 

2- بعد من و تضمين بازنشستگي و آنوقت ترافيك رسالت. با يك آقاي گنده مي نشينيم توي يك پرايد. او وسط مي نشيند و كلي هم بند و بساط دارد. انقدر محترم است و خودش را نمي مالاند كه تصميم مي گيرم او را در آغوش بفشارم و از او تشكر كنم.

بعد تلفنش زنگ مي زند و ارمني حرف مي زند. آقايي كه آن ور نشسته مي پرسد:" جناب شما واسه كدوم استان ايد؟"

و من دلم مي خواهد خود را حلق آويز كنم و هر آن آماده ام آقاهه هي به اين يكي دست بمالاند عين نديد پديدها!

 

 

3- روبه روي خانه مان يك سوپرماركت است. ميآيم بروم آنجا؛ مي بينم خانم همسايه بغلي دوباره چسبيده به پنجره كه ببيند من امشب از چه ماشيني پياده مي شوم و يا احيانا موجود مذكري يا حتي مونثي از كنار دستم رد مي شود كه بتواند آبرويم را پيش همه ببرد يا خير؟

آنگاه كيسه ي جارو برقي اش را مي تكاند توي خيابان كه رد گم كند و  فشار من مي افتد پايين.

 

 

                   

+ نوشته شده در  88/08/10ساعت   توسط تهمینه حدادی  | 

 

نکته: می دانم طولانی است اما از دستش ندهید

 

  

1-توي بيمارستان بستري ام مي كنند.

بابا هزار بار گفته غذاي بيرون نخور، گوش نداده ام.

حال روحي ام بد است ، خيلي بد .

با خانم فلاني و آقاي بهماني بحثم شده.و حالا اين يكي هم قوز بالاي قوز.

2 تا استامينوفن و 2تا سرما خوردگي مي اندازم بالا  بلكه سرماخوردگي كوفتي ام بپرد.

يكهو حالم تا سرحد مرگ بد مي شود.

مامان قبل آمدن گفته كه نريم بيمارستان. صبر كن عصري  مطب ها وا شن.داد زده ام كه نه و كلي گريه كرده ام و او با تعجب نگاهم كرده است.

ولو مي شوم روي يك تخت و هاي هاي گريه مي كنم. آقايي دارد اتاق اورژانس را تي مي كشد.

مي گويد:" چرا داري گريه مي كني؟"

دماغم را بالا مي كشم و سرم را تكان مي دهم كه: هيچي. كه يعني دلم گرفته است.

مي رود و بر ميگردد كه" با شوهرت دعوات شده؟

سر تكان مي دهم.

مي رود بيرون و 5 دقيقه بعد مي آيد دستمال پارچه اي مي دهد دستم و من ليتر ليتر اشك مي ريزم .

مي نشيند بالاي سرم كه: بچه دار نمي شي؟

مي گويم :آقا من اصلا شوهر ندارم و بلند بلند گريه مي كنم .

مي رود بيرون و دوباره بر مي گردد.

مي گويد: " شوهر كني خوب مي شي"

و مي نشيند بالاي سرم تا گريه ام بند بيايد!

 يادم مي افتد كه بي كار شده ام وچقدر روزنامه نگاري حالم را به هم زده و چرا بايد با راننده  تاكسي دعوايم شود امروز و چقدر دود بخورم تا آخر عمر و چرا خيابان هاي انقدر درازند و بعد مي گردم توي گوشي موبايلم كه كسي را پيدا كنم براي بودن، براي شنيدن.

بعد يك آقاي پرستار مي آيد كه ما از توي دماغت يه لوله رد مي كنيم توي معده ات.

لوله را مي كند توي دماغم و من حالت تهوع مي گيرم .

 دست هاي آقاهه را مي گيرم و هل مي دهمش عقب.

 دوباره مي چسبد به من و سفت سرم را مي گيرد.

مي زنمش و نمي گذارم لوله را بكند توي دماغم. دوبار لوله را در مي آرم..

 بالاخره دو نفر مي آيند و دست و پايم را ميگيرند و لوله را مي كنند توي معده ام .

 بعد هم من را مي اندازند روي ويلچر با بلوز آستين كوتاه و روسري كج كثيف شده و يك عالمه لوله كه به سر و صورت و دست هايم وصل است و چادري كه جا مانده دست مامان.

كه يعني امشب بايد اين جا بستري شوي.

 كه بگير اين لباس هاي گشاد آبي را بپوش و اين شلوار كشدار را

 

 

2- ساعت 8 شب لوله هه را از توي معده ام مي كشم بيرون.

 پرستار داد مي زند سرم.

 داد مي زنم كه من بميرم ديگه نمي زارم از اين لوله ها بزارين برام.

 مي لرزم، پرستار پتو را مي آورد و پرت مي كند توي سرم.

تا صبح بايد  سقف را نگاه كنم چون سرم 12 ساعته بهم زده  اند.

 هي غر مي زنم كه : "مامان اينا الكي منو نگه داشتن، بيا بريم. از وقتي اومدم اين جا حالم بدتر شده مامان.كه مامان حال روحي من اصلا خوب نيست"

حتي نصفه شب تصميم مي گيرم سرم را بگيرم توي بغلم و در حالي كه مامان همان بغل خوابيده فرار كنم .

هم اتاقي هايم دو تا پيرزن و يك  دختر جوانند.

 فردايش شوهر دختره مي آيد با ما درددل كه دختره ام اس دارد و ما پر از اندوه مي شويم كه هيچكس واقعيت را به او نمي گويد.

پرستارها هي با ما بدرفتاري مي كنند و هم اتاقي هايم مي نالند كه كاش يك روزنامه نگار اين جا بود و وضع ما رو مي نوشت!

غذا مي آورند ومن با حسرت به غذاها نگاه مي كنم، نبايد بخورم . بعد همه مي روند با دست و پاي شكسته توي سالن تا " دل نوازان" ببينند. ساعت مي شود 3 صبح. پا مي شوم بروم دستشويي خونم بر مي گردد توي سرم. پرستار مي آيد با غرغر سرم را باز مي كند و نصفه شبي بهم آمپول مي زند.

مي خوابم تا صبح.

 

 

3- طلوع آفتاب را هيچوقت نديده بودم. ساعت 6 رو به رويم يك خورشيد نارنجي است كه هي مي آيد بالا. ناگهان پرده را مي كشند و من وامي روم. دكترها مي آيند. يكي از پيرزن ها مرخص مي شود. پرستارها با همه سلام عليك ميكنند. بهمان صبحانه مي دهند و شيرداغ  و دوباره مي خوابم تا موقع ترخيص خودم.

 

 

 

+ نوشته شده در  88/08/08ساعت   توسط تهمینه حدادی  |