نکته: می دانم طولانی است اما از دستش ندهید

1-توي بيمارستان بستري ام مي كنند.
بابا هزار بار گفته غذاي بيرون نخور، گوش نداده ام.
حال روحي ام بد است ، خيلي بد .
با خانم فلاني و آقاي بهماني بحثم شده.و حالا اين يكي هم قوز بالاي قوز.
2 تا استامينوفن و 2تا سرما خوردگي مي اندازم بالا بلكه سرماخوردگي كوفتي ام بپرد.
يكهو حالم تا سرحد مرگ بد مي شود.
مامان قبل آمدن گفته كه نريم بيمارستان. صبر كن عصري مطب ها وا شن.داد زده ام كه نه و كلي گريه كرده ام و او با تعجب نگاهم كرده است.
ولو مي شوم روي يك تخت و هاي هاي گريه مي كنم. آقايي دارد اتاق اورژانس را تي مي كشد.
مي گويد:" چرا داري گريه مي كني؟"
دماغم را بالا مي كشم و سرم را تكان مي دهم كه: هيچي. كه يعني دلم گرفته است.
مي رود و بر ميگردد كه" با شوهرت دعوات شده؟
سر تكان مي دهم.
مي رود بيرون و 5 دقيقه بعد مي آيد دستمال پارچه اي مي دهد دستم و من ليتر ليتر اشك مي ريزم .
مي نشيند بالاي سرم كه: بچه دار نمي شي؟
مي گويم :آقا من اصلا شوهر ندارم و بلند بلند گريه مي كنم .
مي رود بيرون و دوباره بر مي گردد.
مي گويد: " شوهر كني خوب مي شي"
و مي نشيند بالاي سرم تا گريه ام بند بيايد!
يادم مي افتد كه بي كار شده ام وچقدر روزنامه نگاري حالم را به هم زده و چرا بايد با راننده تاكسي دعوايم شود امروز و چقدر دود بخورم تا آخر عمر و چرا خيابان هاي انقدر درازند و بعد مي گردم توي گوشي موبايلم كه كسي را پيدا كنم براي بودن، براي شنيدن.
بعد يك آقاي پرستار مي آيد كه ما از توي دماغت يه لوله رد مي كنيم توي معده ات.
لوله را مي كند توي دماغم و من حالت تهوع مي گيرم .
دست هاي آقاهه را مي گيرم و هل مي دهمش عقب.
دوباره مي چسبد به من و سفت سرم را مي گيرد.
مي زنمش و نمي گذارم لوله را بكند توي دماغم. دوبار لوله را در مي آرم..
بالاخره دو نفر مي آيند و دست و پايم را ميگيرند و لوله را مي كنند توي معده ام .
بعد هم من را مي اندازند روي ويلچر با بلوز آستين كوتاه و روسري كج كثيف شده و يك عالمه لوله كه به سر و صورت و دست هايم وصل است و چادري كه جا مانده دست مامان.
كه يعني امشب بايد اين جا بستري شوي.
كه بگير اين لباس هاي گشاد آبي را بپوش و اين شلوار كشدار را
2- ساعت 8 شب لوله هه را از توي معده ام مي كشم بيرون.
پرستار داد مي زند سرم.
داد مي زنم كه من بميرم ديگه نمي زارم از اين لوله ها بزارين برام.
مي لرزم، پرستار پتو را مي آورد و پرت مي كند توي سرم.
تا صبح بايد سقف را نگاه كنم چون سرم 12 ساعته بهم زده اند.
هي غر مي زنم كه : "مامان اينا الكي منو نگه داشتن، بيا بريم. از وقتي اومدم اين جا حالم بدتر شده مامان.كه مامان حال روحي من اصلا خوب نيست"
حتي نصفه شب تصميم مي گيرم سرم را بگيرم توي بغلم و در حالي كه مامان همان بغل خوابيده فرار كنم .
هم اتاقي هايم دو تا پيرزن و يك دختر جوانند.
فردايش شوهر دختره مي آيد با ما درددل كه دختره ام اس دارد و ما پر از اندوه مي شويم كه هيچكس واقعيت را به او نمي گويد.
پرستارها هي با ما بدرفتاري مي كنند و هم اتاقي هايم مي نالند كه كاش يك روزنامه نگار اين جا بود و وضع ما رو مي نوشت!
غذا مي آورند ومن با حسرت به غذاها نگاه مي كنم، نبايد بخورم . بعد همه مي روند با دست و پاي شكسته توي سالن تا " دل نوازان" ببينند. ساعت مي شود 3 صبح. پا مي شوم بروم دستشويي خونم بر مي گردد توي سرم. پرستار مي آيد با غرغر سرم را باز مي كند و نصفه شبي بهم آمپول مي زند.
مي خوابم تا صبح.
3- طلوع آفتاب را هيچوقت نديده بودم. ساعت 6 رو به رويم يك خورشيد نارنجي است كه هي مي آيد بالا. ناگهان پرده را مي كشند و من وامي روم. دكترها مي آيند. يكي از پيرزن ها مرخص مي شود. پرستارها با همه سلام عليك ميكنند. بهمان صبحانه مي دهند و شيرداغ و دوباره مي خوابم تا موقع ترخيص خودم.